محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

86

مجمع الانساب ( فارسى )

فلسطين ، نام آن « قط » . و چون ابراهيم برفت آب آن چاه كم شد . مردمان دانستند كه آن آب به بركت ابراهيم مىآمد . بر او شدند و خواهش كردند كه بازآى . ابراهيم نيامد و ايشان را هفت بز ماده داد و گفت اين گوسفندان بر لب چاه بريد كه آن آب زيادت شود . ايشان گوسفندان را بدان چاه آوردند [ 56 ] ، آب به قرار خود باز شد . و ابراهيم ميهمان دوست داشتى و همه وقت خانهء او پر ميهمان بودى و اگر ميهمان نيافتى نان نخوردى ، و چون ميهمان دير آمدى رهيان را برنشاندى تا گرد بيابان برآمدندى و ميهمان طلب كردندى . و ابراهيم را از هاجر پسرى آمده بود نام وى اسماعيل و در آخر عمرش يك پسر ديگر آمد نام او اسحاق ، و هر دو پيغمبر بودند و ذكر هر دو در اين كتاب بيايد . و چون هنوز اسماعيل نيامده بود ، ابراهيم نذر كرده بود كه اگر مرا پسرى آيد او را قربان كنم . بعد از مدتى خداى تعالى ابراهيم را در خواب از آن نذر باز نمود و گفت نذر خود وفا كن . و خداى تعالى از براى آن اين حكم در خواب به ابراهيم نمود كه اگر وحى فرستادى ، البته بر ابراهيم واجب شدى پسر را قربان كردن ، و اگر ابراهيم بكردى بر ديگر پيغمبران هم فرض بودى . و در ذبح اسحاق و اسماعيل اختلاف است . بعضى گويند اسحاق بن ذبيح بود و اين قول اهل عجم است . و همهء عرب بدان‌اند كه اسماعيل بود و قول رسول اللّه - عليه السّلام - موافق آن است كه اسماعيل ذبيح بود كه مىفرمايد : « انا ابن الذبيحين » ، يعنى من پسر دو ذبيحم : يكى اسماعيل است و يكى پدرش عبد اللّه . » قصّهء اسماعيل ( ع ) امّا قصّهء اسماعيل چنان بود كه چون ابراهيم آن خواب بديد ، روز ديگر رسنى برگرفت و اسماعيل را گفت : « اى پسر ! بيا تا به كوه رويم به هيزم آوردن . » پسر گفت : « سمعا و طاعة » و برفتند . و ابراهيم كاردى برگرفت ، و در راه كه مىرفتند كوهى بود ، نام آن كوه ثبير . آن كوه بلرزيد . اسماعيل چون لرزهء آن كوه بديد بترسيد و گفت : « اى پدر ! چرا كوه مىلرزد ؟ » ابراهيم گفت : « خداى تعالى قادر است هرچه خواهد كند . » پس فرشتگان آسمان همه بگريستند و ابليس از اين كار آگاه شد و پيش مادر اسماعيل رفت و گفت : « ابراهيم پسرت